برچسب:
نویسنده: نیکان کاظمی


برچسب:
نویسنده: نیکان کاظمی

برچسب:
نویسنده: نیکان کاظمی
برچسب:
نویسنده: نیکان کاظمی
"میتونست خیلی بدتر باشه!"
متنفرم از این حرف!با اینکه اکثر مواقع بعد هر ناراحتی این رو به خودم میگم! گاهی آدم دوست داره بگه:" اه! چه فاجعه ای! حس بدیه!" و به خودش دلداری بده و با خودش مهربونی کنه! ناز خودش رو بکشه! به خودش جایزه بده, بگه عیبی نداره... حالا که اینا ناراحتت کرده بیا با این خوشحال باش! نه اینکه هی بگی هنوز که اتفاق بدتری نیوفتاده! و انکارش کنی که ناراحتی و حس یه ترسوی احمق بهت دست بده!
برچسب: میتونست,
نویسنده: نیکان کاظمی


تو یه روز اصلا نخندیدن و حرف نزدن فکر میکنم خودکشی باشه!
برچسب:
نویسنده: نیکان کاظمی


برچسب:
نویسنده: نیکان کاظمی
قبل از تابستون هزاران نقشه داریم! اما وقتی بهش میرسیم معمولا اکثرش میشه: خواب.نت.خواب.شااااید غذا. نت.خواب... :))
به دلیل این همه بیکاری و خستگی, امروز داشتم با خودم فکر میکردم که دوباره یک جور لیست درست کنم و شروع کنم به انجام دادنشون. مابین این کار, ایده ای به ذهنم رسید! فکر کردم که, شاید برای اینکه یخ نویسندگیم باز بشه(!!!) واقعا بد نباشه که هر بار یک کلمه رو شانسی انتخاب کنم یا توی سایت های مخصوص اینکار برام شانسی انتخاب کنند و بعد سعی کنم در مورد همون متن بنویسم! حالا هر جور متنی! :| میخواد توضیح و تاریخچه اش باشه... میخواد یه داستان بشه...
کار نسبتا سختیه... اما خوبه! XD مخصوصا برای هم
دلم برای قبلا ها تنگ شده. هوس کردم دور از شلوغیای کانال ها و گروه های تلگرام, مثل گذشته ها یک گوشه ی اتاق بشینم و برای خودم کتاب بخونم. یا خیال پردازی کنم! در واقع... انگار دوست دارم یکم دنیا دوباره کوچیک تر بشه و زمان آهسته تر بگذره.
شده حس کنید داره فکر و تمرکزتون از کار میفته؟ :/
همچین حسی دارم.
اما خب همه ی کار ها از شنبه شروع میشن, نه؟ :))
از شنبه میتونم باز پیگیر برنامه های نصفه نیمه ام بشم! فردا شاید کاپ کیک درست کنم! همیشه شیرینی پختن بهم حس بهتری میده...
پ.ن: آه! به اکثر دوستان نزدیکم که میرسم میگم که وبلاگ بسازن! اول فکر میکردم اینجا خلوت باشه تا راحت بنویسم! اما تنهایی خو
«قبل صبحونه ۶ چیز غیر ممکن رو باور کن.» این یکی از دیالوگ های آلیس در سرزمین عجایبه. به نظرم توصیه ی خوبیه!
خود من هم امروز باور کردم که یک جادوگرم! *^* چطوری؟ پایین تر رو بخون!
امروز یکم زودتر از همیشه بیدار شدم! چون زنگ در رو زدن! :))
رفتم و دیدم بسته ای که از "رنگی رنگی" سفارش داده بودم رو آوردن! بسته با theme هری پاتر بود! قول داده بودن که با جغد فرستاده میشه, اما دیدم هاگرید آوردش! البته کلی وزن کم کرده بود!:))
کلی اول صبحی با حس خوب بیدار شدم! نشستم تک تک وسیله های جیگیلیشو با دقت از بسته ی خوشگلش در آوردم و دونه دونه نگاه کردم و خوندم و حتی بو کردم! :)) از بوی کاغذ و کتاب و این چی
برچسب: جادویی,
نویسنده: نیکان کاظمی
خوددرگیری نیمه شب
« وقتی صفحه ی سفید رو میبینم هول میکنم» این را گفت و محکم سرش را تکان داد.-خب هول نکن!- به همین سادگی نیست که!- تو الان داری مینویسی... پس موفق شدی!نگاه پرسشگرانه ای به من می اندازد. « اما واقعا اون چیزی که میخوام بنویسم نیست.»-ایرادی نداره. از یک جا باید شروع کرد!اخم میکند. انگار قانع نشده. « میدونی چیه...؟ امشب واقعا اگر بخوام بیشتر بیدار بمونم باز چشمام رو میزنم داغون میکنم... فکر میکنم بهتره بگیرم بخوابم! »شانه بالا می اندازم. یک جورایی باهاش موافقم. پس میگذارم به سکوت بگذرد. به تعداد کلمات زیر وورد نگاه می اندازم. صد کلمه! واقعا بدک هم نیست! اما وقت خوابه.اما ذهنم دوست د
نمیدونم از این بی خوابی های اخیر خوشحال باشم یا بهشون لعنت بفرستم...! لعنتی باعث میشه ذهنم مثل چی کار کنه و از همیشه بیدار تر باشم... اما همینم باعث میشه که یک چیز هایی رو به خاطر بیارم که انگار سال هاست یه گرد و خاک گنده روشون نشسته!
مرسی و لعنت بهت بی خوابی!
کبریت زیر پلکامه... کبریت زیر پلکامه...
نوشته شده در سه شنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۶ساعت 12:57 AM توسط Gray illusion |
وقتی یکی بهم گفت که تو رویا سیر میکنی, نزدیک بود از رو یونیکرنم بیفتم!
هیچ وقت از دنیات دست نکش. مهم نیست اگر بخندن.
نوشته شده در سه شنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۶ساعت 12:39 PM توسط Gray illusion |
برچسب:
نویسنده: نیکان کاظمی
لباس های شب
موهای سوخته با سشوار و اتو
آرایش و حساسیت
پاشنه های شیطانی!
همه ی این ها یعنی
داریم میریم مهمونی!
در آخر حس خوبی دارم. نشستن توی خونه و روزمرگی, آدم رو میکشه! XD دوست داشتم میتونستم لپتاپم رو هم بردارم ببرم... یا حداقل اسکچ بوکم رو! (فکر میکنم اون رو قاچاقی بردارم ببرم!:| ) چند دقیقه ای مثل خانوم های با وقار میشینم و میخندم و همراهی میکنم, بعد فرار میکنم تو حیاط یکم نفس بکشم! lol
امیدوارم که خوش بگذره! *خنده ی امیدوارانه*
نوشته شده در چهارشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۶ساعت 1:58 PM توسط Gray illusion |
ورونیکا تصمیم گرفته بود در آن بعد از ظهر دلنشین لیوبلیانا بمیردu200du200d٬ همراه با نواختن نوازنده های بولیویایی در آن میدان٬ هم زمان با گذر مرد جوانی از پای پنجره اش. و از آنچه چشم هایش میتوانستند ببینند و گوش هایش میتوانستند بشنوند٬ شاد بود. حتی از این شاد تر بود که مجبور نیست تا سی٬ چهل٬ یا پنجاه سال دیگر هم به دیدن آن چیز ها ادامه دهد. چون در آن صورت٬ تمامی اصالت خود را از دست میدادند و به غمنامه ی زنگی تبدیل میشدند٬ که در آن همه چیز خود را تکرار میکند و هر روز شبیه به روز دیگر است.
-کتاب ورونیکا تصمیم گرفت بمیرد از پائولو کوئلیو
نوشته شده در جمعه ۲۷ مرداد ۱۳۹۶ساعت 5:44 PM توسط Gray illusion